چمدان را میکشم جلو، دست میبرم روی کلید برق تا قبل از بستن در چراغ را خاموش کنم. صداش نمیآید، یخچال دیگر خِرخِر نمیکند، با کشیدن سیم از پریز راحتش کردم، سر بر میگردانم به فضای هال نگاه کنم، به سکون مبلهای راحتی که ملحفهی سفید کشیدم رویشان، آن زیر، آرام خوابند؛ پریدهرنگی گچ دیوار، که روزی از سرم خواهد پرید. با نگاهم میخواهم قبل رفتن، برای همیشه با خانه خداحافظی کنم، خداحافظی کنم و به خودم بفهمانم؛ که هیچوقت برنمیگردم.من از خانه خالی میشوم و، خانه هم از من، و نمیدانم باد، کدام یک از ما را زودتر خواهد برد.
+
۱۴۰۱/۰۴/۲۱ ساعت 6:57 علیّ
|
برچسب:
نویسنده: بردیا نیکنام
تاريخ: جمعه
24 تير
1401 ساعت: 18:35